××درد ودل××
شرمنده همه دوستای گلم بالاخره همرو گذاشتم عاشقتونم
جمعه دوم اسفند 1392
لطفا همه توجه کنن!
سلام به همه دوستای عزیزی که به وب من میان لطفا تا آخر حرفامو بخونین

1-یه سری از دوستان میگن چه جوری میشه عضو شد؟باید بگم که عزیزای دل من اینجا عضوی نیست همه میتونن تو قسمت comment درد دل کنن اگه تو یه نظر جا نشد تو 2تا نظر بنویسن من تایید کردم میزارمش تو وب.

2- با یه اسم اینجا بیایین درد دل کنین یا برای دوستای دیگه نظر بزارین

3-هیچ گونه توهینی به جنس مخالفتون نکنین یا به هم دیگه چون حذف میکنم چنانچه ببینم

4-شماره موبایل نزارین لطفا چون حذف میشه

5-نظر خصوصی به هیچ عنوان نزارین از این بع بعد چون ببینم حذف میکنم

6-از این به بعد نظرات دوستای دیگه در مورد درد دلتونو تو قسمت comment درد دل خودتون بخونین 

7- از این به بعد فقط درد دلاتونو رو صفحه میزارم بازم میگم نظرای دوستای دیگرو در مورد درد دلتون تو قسمت نظرات یا همون comment بخونین

8-از این به بعد به اینجا بیشتر رسیدگی میشه

9-با تبادل لینک موافقم

10-عاشق همتونم هیچوقت همدیگرو تنها نزارین و این وب  واسه همتونه و با وجود همتون فعاله

11-به خاطر یه سری مسایل نشد زود به زود برسم به اینجا شرمنده همتونم از این به بعد کم لطفی نمیکنم دوستون دارم

مدیر وب:سحر

+ 1:25 sahar
یکشنبه یازدهم اسفند 1392
درد دل میترا71
سلام من قبلا شمارم به ی پسره دادم که حتی ی بار بیشتر ج ندادم و واسه اینکه دیگه نزنگه به یکی از دوستام گفتم به جای من بزنگه و باهاش بحرفه اونم دیگه به من زنگ نزد آخه دوستم خودشو جای من جا زد و گفت به اون خط اولی زنگ نزنی مال کس دیگه ایه حالا بعد یک سال که من ازدواج کردم شمارمو پخش کرده من زندگیمو دوس دارم و قبل ازدواج اصلا دوس پسر نداشتم فقط همین اشتباه رو کردم که خیلی هم زود پشیمون شدم خطمم اگه عوض کنم همسرم شک میکنه جیکار کنم خیلی نگرانم شبا خوابم نمیبره
+ 20:52 sahar
یکشنبه یازدهم اسفند 1392
درد دل MS
سلام سحر جان ممنون از وبت،راستش دردودل همه بچه هارو خوندم تقریبا همشون عشق و شکست بود،منم 3سال ی دختریو میخواستم اما روم نمیشد بهش بگم تا اینکه 1ماه پیش ازدواج کرد من درس نمیخونم کارمم سازو موزیک دختریو که دوسش داشتم همسایمونه شاید باورتون نشه اما ارکستر شیرینی خوریش من بودم داشتم دیونه میشدم برام سخت بود اما این همه مشکل من نیست من 20 سالمه ناراحتی اعصاب دارم افسرده ام دکتر میرم من تو ی خونواده داغون که همیشه مشکلو بدبختی دارن بزرگ شدم تا الان 2بار میخواستم خودکشی کنم اما جرات نکردم کسی از زندگیم خبر نداره جز خدا و شما دوستایی که دارین دردودل منو میخونید ازتون عاجزانه خواهش میکنم برام دعا کنید تا شاید کمی از مشکلاتم حل بشه...

+ 20:50 sahar
یکشنبه یازدهم اسفند 1392
درد دل فاطمه
سلام من یه دختر 22 ساله هستم من و نیما یعنی کسی که باهم قصد ازدواج داریم 3ماهه که باهم آشنا شدیم خانواده نیما با ازداج ما مخالفن؛ من و نیما خیلی همدیگرودوست داریم ولی این مخالفتا دارن ماروهم از هم دور میکنن هردوتاییمون موندیم چیکار کنیم من نسبت به نیما خیلی بهانه گیر شدم بخدا شب و روزم فقط شده گریه حال اونم چندان تعریفی نداره هرکاری میکنه راضی نمیشه یا اینکه همش وعده های سرکاری میدن توروخدا شما یه چیزی بگین ماکه دیگه عقلمون جایی نمیرسه واسمون دعا کنین فداتون

+ 20:49 sahar
یکشنبه یازدهم اسفند 1392
درد دل تنها
سلام داشتم وب گردی میکردم که برخوردم به وب شما خیلی خوبه وبتووون

ادم کسی نمیشناستش میتونه راحت حرفشو بزنه من 6 سال پیش اولین بار 

عاشق شدم عاشق پسرخالم شدم تا 1 سالی خیلی باهم بودیم ولی 

مشکلی

که داشت خیلی غیرتی بووود از هم جدا شدیم بعد چند وقتی هم ازدواج کرد

دیگه عاشق نشدم وتصمیم گرفتم با کسی نباشم وحال پسرا رو بگیرممم

بعد از اون یه خواستگار برام اووومد وقبولش کردم چند روز مونده بود

عقد کنیم که زد زیرش وگفت نمیخواهمت به هیچ پسری دیگه نمیتونم

اعتماد کنمممممممممم الان یه پسری هست عاشقه هر روز نفسم

نفسم میکنه من بهش میگممم من احساس ندارم اصن برو پی زندگیت

ول کن نیست چیکارکنم 

+ 20:46 sahar
جمعه نهم اسفند 1392
درد دل تبسم
سلام
خیلی اتفاقی این وبلاگو پیداکردم
آدمی نیستم که حرفامو به کسی بگم ولی حس کردم اینجا همه مثل هم هستن
یه جورایی حرف همدیگرو میفهمن
داستانه من برمیگیرده به جندسال پیش
من تو نت چت میکردم و خیلیا بهم پیشنهاد دوستی میدادن و من رد میکردم
تا اینکه یکی تونست منو راضی کنی( همشهریم بود)
تا چند ماهه پیش که بالاخره باهم دوست شدیم
اولش قصدم این بود که وابسته نشم ولی بعدش دیگه دست خودم نبود
الان باهمیم ولی من بهش مطمئن نیستم
باید بگم که من دانشجوی ترم2هستم و اون یه سال ازم بزرگتره و سربازی رفته و تازه امسال میخواد بره دانشگاه
چندروزه پیش باهم تموم کردیم ولی من طاقت نیاوردم و دوباره بهش زنگ زدم
خیلی پسره مغروریه
بعده اینکه دوباره باهم آشتی کردیم ازش پرسیدم اصلا ناراحت نشدی که من رفتم؟؟؟
گفت چرا ولی من خودم خیلی گریه کردم
آخه اون اصلا عادت ب گریه نداره!!!!!!!!!
الان هم موندم تو دوراهی نمیدونم چیکار کنم؟؟؟؟؟؟؟
چطوری مطمئن بشم که دوسم داره؟
چطوری بفهمم که منو میخواد؟؟؟؟؟؟؟؟؟
دوستان مخصوصاپسرا لطفا کمکم کنید

+ 13:39 sahar
پنجشنبه هشتم اسفند 1392
درد دل محبوب
سلام سحر جون دنبال یه جا برا درد و دل میگشتم که وب تو رو پیدا کردم عزیزم من یه دختر احساساتیم امسال وارد دانشگاه شدم از اولش به خودم گفتم دلم نمیخواد عاشق بشم ولی شدم الان به حدی رسیدم که فکر میکنم بدون اون نمیتونم اون یه پسر مغروره ولی ویژگیهای مرد مورد علاقه منو داره خیلی غیر قابل پیش بینیه یه روز انقدر نگام میکنه که مطمئن میشم اونم دوسم داره یه روز دیگه اصلا بهم نگاه نمیکنه طوری رفتار میکنه که منو نمیبینه بعضی وقتا وقتی بلند به دوستام میگم بریم جایی اونم میاد ولی یه روز دیگه اصلا به حرفم توجهم نمیکنه وقتی چشم تو چشمش میشم صورتش سرخ میشه ولی بعضی وقتا اینطور نیست بالاخره سرتو درد نیارم یه روز عاشقه یه روز فارق چون مغروره نمیخواد چیزی رو بروز بده من یه دختر چادریم ولی نه چادریه خشک عزت نفسم اجازه نمیده بهش چیزی بگم اونم نمیگه مشکل اینجاست چند تا خواستگار دارم که میترسم یه دفعه مجبور بشم یکیشونو قبول کنم خواهش میکنم یه راه حل جلوم بذار که چیکار کنم خواهش میکنم

+ 0:13 sahar
یکشنبه چهارم اسفند 1392
درد دل رزا
سلام. من رزا هستم یک دختر کاملا تنها. پنج سال پیش با پسری دوست شدم که بسیار من را دوست داشت و بهم محبت میکرد. بی نهایت برام احترام قایل بود و هر کاری برای خوشحالی ام میکرد منم عاشق اش بودم. بیشتر از دوسال با هم روزهای قشنگی داشتیم.اما درست همان زمان هایی که داشت مقدمات خواستگاری را فراهم میکرد سرطان گرفت و مهر دو سال پیش برای همیشه تنهام گذاشت..مرگش دوونه ام کرد.ماهها طول کشید تا زندگیم به حال طبیعی برگرده اما یادش هر روز همراهمه.از اون به بعد نخواستم به کسی دل ببندم.هیچ کس هم به اندازه اون من را دوست نداشت.الان چند ماهه یکی از همکارهای قدیمی ام که 4ساله خواستگارم هست دوباره اصرار به دوستی و ازدواج داره. اما اون یک بار ازدواج کرده یه پسر هم داره و از زنش جدا شده.میترسم از تنهایی خطا کنم

گفته سحر مدیر وب:

سلام رزا جون من حرفاتو خوندم عزیز دلم و خیلی ناراحت شدم ایشالله غم آخرت باشه عزیزم. این ترسو از خودت دور کن تا کی میخوای تنها بمونی قربونت برم؟تا کی؟به فکر خودت باش زندگیتو ادامه بده اگه این طرف واقعا آدم خوبیه و دوست داره چرا قبولش نمیکنی البته باید کاملا بهت ثابت شه و بعد تصمیمتو راجبش بگیری ولی زندگیتو ادامه بده به بعضی آدما باید اعتماد کرد به خدا توکل کن عزیز دلم

+ 14:55 sahar
پنجشنبه یکم اسفند 1392
درد دل شایان

سلام من 20سالم هستش عاشق دختری شدم که الان 1ساله باهم هستیم تاحالا3بارقهر کرده وبرگشته الان دوباره قهرکرده میخوادحرسه منو دربیاره خیلی عاشقشم اونم میگفت تورودوست دارم الانم داره بهم میگه باپسرعموم هستم عاشق اونم من چیکار کنم به نظر شما راهنمایم کنید

گفته سحر مدیر وب:

سلام شایان جان کلا میگم این حرفو اصلا ربطی هم به جنسیت نداره آدمایی که مدام به این و اون بگن دوست دارم براشون میشه یه عادت واسه اونا سخت نیست واسه اون طرفی که میشنوه و عاشق اون طرف میشه سخت میشه اون یه روزی میگفته دوست داره و بعد مدتی واسه خودش عاشق یکی دیگه شده افساره دلشو رها میکنه نمیتونه کنترلش کنه اینجور آدما رو باید به حال خودشون بزاری شمام غصه نخور عزیز دختر زیاده یه روزیم میشه عشق واقعیتو پیدا کنی همیشه عشق یه طرفرو باید رهاش کرد رها..!

+ 22:49 sahar
پنجشنبه یکم اسفند 1392
درد دل باران

سلام دختري ١٧ ساله ام كه ٢سال پيش تجربه اولين عشق و شكست رو داشتم بعد از ١سال تو روزاي سختم كه با كسي رابطه نداشتم با يك پسر ١٨ ساله اشنا شدم اول دوس معمولي بوديم اما كم كم بهم دل بستيم نزديك ١٠ ماه دوست بوديم كه خانواده ام مانع ادامه رابطه شدن.عنوز ام به ياد هميم اما من دارم داغون ميشم :(( هيچي واسم قشنگ نيست نه نصيحت نه چيز ديگه، تاثير نداره روزاي خوبيو داشتم 

گفته سحر مدیر وب:

سلام باران جون عزیز دلم شکست عشقی بده اونم از نوع سختش درکت میکنم کاملا اما باید اینم باور داشته باشی ما آدما نباید امیدمونو هیچوقت از دست بدیم همه چیز به خودت بستگی داره باید خدت بخوای که همه چیز برات قشنگ شه باید همه چیزو تحمل کنی اونقدر محکم باشی که مشکلاتت سر خم کنن جلوت به خدا توکل کن همه چیز حل میشه باید به اون امید داشته باشی همه چیرو بسپار دست اونی که بالاست خودش درست میشه نفسم

+ 22:48 sahar
پنجشنبه یکم اسفند 1392
درد دل ترنم جووون
سلام.من 18سالمه.یه سال بایه پسری دوست بودم که خیلی دوسش دارم.که تواین یه سال 3بارباهم تموم کردیم.باراول دلیلش این بود که یه مدت انقد اذیتم کرده بود که واقعاکم اورده بودم.اوایل میگفت بیا بیرون ولی بعد کم کم گفت بیا خونمون من کاری باهات ندارم.5ماه همینجوری منوتحت فشارگذاشت ومن چون عشق اولم بودومیترسیدم قبول نکردم.دیگه خسته شده بودم وتموم کردنوبه اینکه باهاش برم خونش ترجیح دادم.5روز بعد اینکه تموم کردم بهم زنگ زدومیگفت نمیتونه بدون من.چون پسرمغروری بود میخواستم غرورشو بشکونم,تا3ماه جواب زنگشوندادم,ولی اگه اس میداد جواب اسشو میدادم.به جایی رسوندمش که گفت التماس میکنم وگفت جبران میکنه,منم برگشتم.بعداز اشتی تازه گفت که چرا اذیتم میکرد.میگفت میخواستم ببینم فقط میای یانه.گفت اگه الانم برگشتم واسه این بودکه دوست دارم ودیدم مثل دخترای دیگه واندادی.بار دوم,5ماه گذشت.که یه روزگفت بابات تورو به من نمیده واینده ی روشنی توی خودش نمی دید.فکر میکنه که نمیتونه خوشبختم کنه.وخیلی نرم قربون صدقم رفت وگفت من لیاقتتوندارم بخدا.گفت توکجامن کجا.گفت بیاوقید منه یلاقبارو بزن.منم به زور وباگریه قبول کردم وقطع کردم.که خودش دوباره6ساعت بعدزنگ زد.گفت اهنگ مورد علاقمونوگوش داده وعکسامونگاه کرده ودلش طاقت نیاورده.دوباره خوب شدیم.بعد اون سه روز زنگ نزد.من که زدم ردداد وبعدچندتازنگ جواب داد.گفت دیگه نمیخوام ادامه بدم وبهم نمیخوریم ونمیخوام مختوکاربگیرم.الانم10 روزه که زنگ نمیزنه,اسم نمیده.واقعاگیج شدم ونمیدونم از روی دوست داشتن گذاشت رفت یا فقط سرگرمیش بودم.تواین 10روز توپارک دیدمش2بار.1بارلباسی که براش خریده بودم تنش بود وباردوم اومدهمونجایی نشست که منو مامانوبابام همیشه می نشستیم.کمکم کنید.دوسم داره؟برمیگرده؟دارم دیوونه میشم 

گفته سحر مدیر وب:

سلام ترنم جون همه حرفاتو خوندم باید بگم که با وجود همه سختیایی که برات داره باید فراموشش کنی چون پسرا وقتی یه چیزیو یا یه کسیو بخوان رهاش نمیکنن تمومه سعیشونو میکنن تا اون شخص یا اون چیزو به دست بیارن تنها راه فراموش کردنشه خوده تو اگه کسیو با تمامه وجود بخوای ولش نمیکنی سعی میکنی اونقدر خوب کنی خودتو واسش تا پیشت باشه تا داشته باشیش هیچوقت ولش نمیکنی پس عزیز دل من غصه نخور به همه گفتم به توام میگم خودت بخوای همه چی درست میشه لجبازی نکن تو زندگیت همیشه قانع باش و بدون حتما خدا یه صلاحی دونسته این اتفاق افتاده

+ 22:47 sahar
پنجشنبه یکم اسفند 1392
درد دل لیلا
سلام من اسمم لیلاست 22 سالمه از اول راهنمایی عاشق پسردایمم فقط عاشقش نیستم میپرستمش از وقتی که فهمیدم عاشقشم سعی کردم ازش دوری کنم که مبادا رضا بفهمه که دوسش دارم که مبادا کوچیک بشم که مبادا غرورم بشکنه هرچی بیشتر خودمو از نگاه کردن بهش منع کردم بیشتر عاشقش شدم خیلی سعی کردم فراموشش کنم ولی نشد خودمو به آب و آتیش زدم که عشقش از دلم بره ولی نرفت بدتر شد تو فکر و خیالم باهاش زندگی کردم از من 5 سال بزرگتره الان چند ساله داره دنبال زن میگرده ولی هرجا میره خواستگاری یجوری بهم میخوره هر وقت که میشنومم رفته خواستگاری تمام وجودم میلرزه آرزوی مرگ میکنم خواهرش منو بهش پیشنهاد داده برا ازدواج ولی اون در جواب فقط گفته که لیلا مثله خواهرمه من نمیتونم به چشمه دیگه ای بهش نگاه کنم هیچ وقت نفهمید دوسش دارم هیچ وقت هیچ کس تو دنیا نمیتونه تا این حدی که من دوسش دارم دوسش داشته باشم حتی حاضرم بقیه زندگیمو با خیال و فکر رضا بگذرونم تروخدا بهم بگین چیکار کنم دیگه دارم دیوونه میشم امشب دیدشم دلم میخاست برم بغلش کنم و فقط گریه کنم بهش بگم بی وفا چرا عشقمو چرا منو نمیبینی ولی وقتی دیدمش فقط سرمو انداختم پاییین و تو دلم زجه زدم کمکم کنین من باید چیکار کنم

+ 22:45 sahar
پنجشنبه یکم اسفند 1392
درد دل مهسا
سلام من دختری 23 هستم و 5 سال پیش با پسری دوست شدم که از همه لحاظ با هم فرق میکردیم ولی دوستیمون ادامه پیدا کرد تو اون مدت 100 بار کات کردیم ولی دوباره از اول شروع شد تا اینکه 2 سال پیش اومد خواستگاریو نامزد کردیم 5 ماه پیشمم عقد کردیم ولی بعد عقد فهمیدم هرزه بوره زن بازی میکرده کتکم زد بد دهن بود الان در آستانه طلاقیم 10 روز دیگه جدا میشم احساس میکنم ضربه خوردم چیکار کنم

+ 22:45 sahar
پنجشنبه یکم اسفند 1392
درد دل تنها
سلام حالم خیلی بده با یه پسری دوست بودم قصدش ازدواج بود یه روز گفت بیاخونمون با خواهرم.حرف بزن ولی... اون چیزی که نباید میشد شد اون بهم تجاوز کرد میگفت ازم فیلم داره منم خیلی ترسیده بودم میگفت باید برای اخرین بار بیای خونمون میخوام باهات حرف بزنم اما من نرفتم و همه چی به خانواده ام گفتم بگذریم که چه عذابای کشیدم ازش شکایت کردم 6 ماه دنبال کاراش بودم از این دادگاه به اون دادگاه اما اخرش به هیچ نتیجه ی نرسیدم الان دارم از عذاب روحی داغون میشم حالم خیلی بده خیلی زیاد کمکم کنید نجاتم بدید داغونم... 

گفته سحر مدیر وب:

سلام تنها جان من درد دلتو خوندم عزیزم خیلی ناراحت شدم خیلی زیاد وقتی تک تک کلماتی که گفتیو میخونم اون غم بزرگتو حس میکنم عزیز دلم هیچوقت به زندگی نا امید نشو خیلی راه ها هست که بتونه تورو به قبل برگردونه فقط باید امیدتو از دست ندی عزیز دلم ما آدما همیشه تو زندگی اشتباه میکنیم مهم اینه که دوباره اون اشتباه تکرار نشه که اونم خودت فهمیدی فقط باید از نظر روحی حالت  بهتر شه اونم به خودت بستگی داره عزیز من تو باید دختره قوی باشی امیدتو از دست نده فدات شم اینجا همه کنارتیم حتی اگه تو دنیای واقعیت نباشیم حداقل اینجا میتونیم کنارت باشیمو به حرفات گوش کنیم بازم میگم امیدتو از دست نده خودت بخوای همه چی شدنیه همه چی!


گفته نفیسه:

اسمت رو نمیدونم سنت رو هم نگفتی ولی حدس میزنم حدود بیست سالت باشه, عزیزم تو هنوز خیلی خیلی جوانی اگه میخوای آلودگی جسمت یادت بره روحت رو پاک کن به خدا نزدیک شو من تو بدترین شرایطی که فکر نمیکردم راه نجاتی داشته باشم بودم و خدا به دادم رسیده . دیگه اینکه حتما حتما نهایت سعیت رو بکن که درستو ادامه بدی اینطوری از همه نظر قویتر میشی . برات دعا میکنم و آرزوی بهترینهارو برات دارم

گفته ریــــــــحانه:

مهم این هست که تو دختر عاقل و فهمیده ای بودی که برای بار دوم به حرف اون گوش ندادی و موضوع رو با خانواده ات درمیون گذاشتی . این حرف رو اگه کاملا با تمام وجودت احساس کنی میفهمی چی میگم: اگه با تموم عجزو نا توانایی ریسمون امیدت به دست خدا ببندی نا امیدت بر نمیگردونه بهش توکل کن حتی اگه اونی که رو کرده بهش منفورترین بنده اش باشه بازم میگریه دستاشو .من میگم خودتو مشغول کارایی کن که این مسئله رو از یادت ببره درسته خیلی سخته ولی گلم سعی کن اصلا تنها نباشی که همش بهش فکر کنی به حرفای دیگرانم اهمیت نده همه ، همه چیز میگن.هیچ دستی غیر از دست خودت نمیتونه از جا بلندت کنه برات آرزوی سلامتی میکنم شاد باشی.

گفته aida:

عزیزم...نمیتونم بگم چه حس بدی دارم....چقدر ناراحت شدم....فقط میخوام یه چیزی بهت بگم....بعضی از چیزا تو زندگی هست که آدم نمیتونه تنهایی حلشون کنه....اتفاق کمی واست نیفتاده...میدونم که روحتو داغون کرده......من فقط میخوام بهت پیشنهاد کنم با کمک یک روانشناس مشکلتو حل کن...اجازه نده که اینجا زندگیت متوقف بشه...اگه الان اینکار و نکنی یه جایی بلاخره متوقف میشی...ازت خواهش میکنم....این کار رو بکن.....

+ 22:43 sahar
پنجشنبه یکم اسفند 1392
درد دل خآنومه!
این داستان یک دختره که عاشق دوستشه . داستان خودم و دوستم که مثه خواهر دوسش داشتم :( اگه میشه بزار وب

تو نت دوست شدیم هر روز خدا با هم حرف میزدیم . کامنت میدادیم ( اون وب نداشت) اس میدادیم و ...
یه روز که وب دار شد واس پست گذاشت گفت بابام گفته به این دوستیا اعتماد نکن و منم برا که اذیت نشه دیگه هروقت خودش اس میداد اس میدادم . اون هر چند ماه یه بار اس میداد تا اینکه سالگردمون بهش اس دادم و تبریک گفتم اونم گفت بعدا بهت اس میدم و نداشتن شارژ رو بهونه کرد و دیگه اس نداد . چند روز بعدش گفتم خدافظ واسه همیشه و منتظر موندم و موندم و موندم ... الان دو ماه از اون خداحافظی میگذره حتی اس نداد بپرسه چرا ؟ 
 حالا فک میکنم قضیه باباش بهونه بود خودش بوده که نخواسته وگرنه اون روزا که مامان باباش شیراز بودن میتونست هر روز اس بده . خیلی دوسش داشتم همه خصوصیات و علایقی که من داشتم اونم داشت . هر دومون تو یه روز .... میشدیم اسم مامانمون یکی رشته تحصیلی مون رنگ و غذا و خلاصه به دلمون افتاده بود خواهر دو قلوییم . یک سال مثه خواهر دو قلوم دوسش داشتم اما غافل از اینکه اون ... 

+ 22:42 sahar
پنجشنبه یکم اسفند 1392
درد دل سادات
سلام سحر جون من ساداتم..............
نمی دونم درد و دلم تو این وبلاگ بهم چیزی کمک میکنه یا ن..................
اما اینو میدونم که یکمی سبک میشم.................
من "تعریف از خودم نباشه"روزی حداقل یک تا سه تا خاستگار دارم فقطم 16 سالمه ................
اما مشکلم اینجاس که عاشق شدم....اینم عاشق پسر همسایمون که داداش دوستمم میشه ..........
اما هر چقدر منتظر موندم از طرف اون ن بهم پیش نهاد دوستی شد ن ازم خاستگاری کرد بعضی وقتا از خونسردیش متنفر میشم .......
اینم میدونم که دوستم داره چون هر موقع که همو میبینیم تو چشمام خیره میشه...............
همه خاستگارمم به خاطر اون احمق رد میکنم ...........
تازه معنی دو دلی و سر در گمیو میفهمم.......

+ 22:41 sahar
پنجشنبه یکم اسفند 1392
درد دل فرشته
سلام .23سالمه خسته ام از همه چی و همه کس دلم میخاد بیخیال عشقم بشم عشقی ک میمیرم براش اما برا اون اصلن ارزش ندارم و فقط تظاهر ب دوسداشتن میکنه خیلی دلم ازش گرفته .حس دلتنگی رو همتون خیلی خوب میفهمید اره میفهمید چون دل دارید اما عشق من دل نداره .دل نداره چون الن ک النه3مااااااااااااااه میشه دیداری نداشتیم خیلی ازش خاستم بهش گفتم دلم برات تنگ شده اما اون خیلی عادی ازش گذشته دارم دیونه میشم دوسدارم بمیرم فقط خیلی تنهام خیلی دلتنگ خیلی خیلی دلتنگ اون لعنتی ...کاش هیچوقت ندیده بودمششششششششش

+ 22:40 sahar
پنجشنبه یکم اسفند 1392
درد دل هدیه
سلام من هدیه17سالمه.ی پسرخاله دارم اسمش میلاد هس.همه جوره من ازش سرترم ولی فکر کنم اونم حسی بهم نداره.من خشگلم تریف نباشه مهربونم هستم اما ی نفرم حس میکنم دوسم نداره فقط شماره میدن واس دوستی الکی.بخدا تنها ترینم هیشکی دوسم نداره حتی ی نفرن دوسم نداره بخخخخخدا تنهام من بدبختم بیچاره ام

گفته ریــــــــــــحانه:

دخترای بد مثل سیبایی ان که پای درخت ریختن راحت تو دسترسن یا اون سیبایی هستن که روی شاخه هایی پایینی دست همه چی بهشون میرسه برا همین همه پسرا راحت به اونا دسترسی پیدا میکنن در حالی که ممکنه حتی گندیده باشن دخترای خوب فکر میکنن خریدار ندارن و خیلی تنهان و تنها خواهند موند ولی خبر ندارن اونا تو شاخه های بالایی هستن و دست هیچی بهشون نمیرسه باید منتظر پسرایی باشن که شجاع و قوی باشن و بتونن اونا رو از شاخه های بالایی بچینن و از طعم تازه شون لذت ببرن. 
هدیه جان تو که از پسرای بی سروپا شماره نمیگیری تو یه سیبی که تو اوج شاخه هاست باید منتظر یه پسر با لیاقت باش 

گفته ریحانه روحانی:

ریحانه راست میگه هدیه جون.به نظرم من،تو و خیلی از دخترا،شخصیت و ارزشمون خیلی بیشتر از این پسرای جلف و بی شرف است.منم یه پسردایی دارم اسمش محمده.خیلی بهم کم محلی میکنه...
داستان زندگی من مثل توعه عزیزم.نگران نباش...

+ 22:38 sahar
پنجشنبه یکم اسفند 1392
درد دل nani
سلام.من 4ماه باپسرعموم رفیق بودم ولی ما خیلی ازهم دوربودیم من ی شهر و اونم ی شهردیگه همیشه از دوریمون گلایه میکرد میگفت با ی تیکه آهن نمیشه ب هم محبت ورزید چندشب پیش بخاطر ی حرف همه چی بینمون تموم شدبهم گفت از هم دور باشیم بهتره تا وقتی ک ازدواج میکنیم خطت رو هم بشکون منم این کارو کردم حالا دستم خالی تنها راه ارتباطی بین ما همون خط بود البته ایمیل منو داره ولی بخاطر اینکه ب نت دسترسی نداره فکرنمیکنم واسم کامنت بذاره من خیلی دوسش دارم شاید اونم همین طور... بنظر شما من چیکار کنم؟؟ خواهش میکنم منو راهنمایی کنید

+ 22:37 sahar
پنجشنبه یکم اسفند 1392
درد دل saba
چی بگم که امروز خیلی دلم گرفته. بچه ها به خدا من آدم حسودی نیستم ولی با اینکه از گفتنش شرمم میاد میخوام بگم زن داداشم که واقعا دوسش دارم الان واقعا رفته رو اعصابم.اون بی تقصیره ولی این فرق گذاشتن مامانمه که عصبیم کرده.اون کلا از اول بین داداشم و من فرق زیادی میذاشت.... من تا حالا کیک تولد نداشتم فکرشو بکنید... ولی دیشب واسه زن داداشم کیک و کادو گرفتن. امروز صبح ساعت 8 از صدای حرفاشون پا شدمو دیگه خوابم نبرد وقتیم اعتراض میکنم عین خیالش نیس ولی به خدا وقتی داداشم خوابه نمیذاره جیکمون در بیاد. آخه مگه پسر واسش چیکارمیکنه که انقد فرق میذاره من که برده نیستم منم دخترشم[ناراحت

+ 22:37 sahar
پنجشنبه یکم اسفند 1392
درد دل ترانه
سلام من16 سالمه،نزدیک ب 1 سال با پسری دوست بو م اوایل خیلی دوسش نداشتم وخیلی اذیتش میکردم ولی ماهه پیش بود ک فهمیدم واقعا دوسش دارم ولی اون گفت ک یکی دیگ رو دوسداره ومن براش مثه ی خواهم .خطمو عوض کردم ک دیگ باهاش در ارتباط نباشم.الان با یکی دیگ دوستم ولی هیچ جوری نمیتونم از فکر m بیام بیرون
چیکار کنم؟؟؟؟؟؟:(

+ 22:33 sahar
پنجشنبه یکم اسفند 1392
درد دل سحر
سلاماسمم سحر20سالمه.وقتی داشتم نظراتو میخوندم دیدم یکی داستانش چقد شبیه منه.ساراجون منم بخاطر مشکلاتی که اخیرا برام پیش اومده بود رفتم نت وچت کردم ای کاش نمیرفتم بایکی دوس شدم راهش ازم دوره وعقایدش خیلی بامن فرق میکنه روی کوچکترین چیز حساسه وبعدش بحثمون میشه ولی دوسش دارم نمیدونم شاید چون تا حالا باکسی از جنس مخالف دوست نبودمحس میکنم دوسش دارم وایناهمش وابستگیه.بعضی وقتا بهم شک داره چن روز پیش ی مزاحم داشتم بهش گفتم بعدش کلی به پسره فحش دادوپسره هم دیگه مزاحم نشد ولی الان چن روزه بهم فشار اورده که باید خطتتو عوض کنی.خانواده م درجریان چت کردنم هستن ولی نمیدونم که من واون رابطمون چقد جدیه وباهم دوستیم.حس خیلی بدی دارم چون تا حالا باکسی دوست نبودم چون اصلا خوشم نمیاد.ی مدته که خیلی عصبیم وگوشه گیر شدم همه به حرکاتم مشکوکنن از طرفی هم اون داره بهم فشار میاره.نمیدونم چیکار کنم از طرفی از واکنش خانواده م میترسم وقتی که جریانو متوجه بشن از طرفی هم فاصله هامون زیاده واحساس خوبی به این مسئله ندارم.بخدا گیج شدم خیلی نیاز داشتم بایکی دردودل کنم.الان دوروزه مامانم باهام سرد رفتار میکنه چون بهم شک کرده حس عذاب وجدان داره خفم میکنه.نمیدونم چیکار کنم.روزی صدبار خدارو صدامیزنم.پسر خوبیه ولی بعضی از اخلاقاشو دوس ندارم هدفش ازدواجه ولی هنوز شک دارم بخوام بخاطرش دوری از خانواده مو تحمل کنم ی عمر باهاش زندگی کنم.کمکم کنید بجز خداکسی راز دلمو نمیدونه بدجور حالم خرابه این دوستی شده میخوام رابطمو باهاش تموم کنم ولی نمیتونم خیلی برام سخته الان3 ماهه باهاش دوستم
+ 22:32 sahar
پنجشنبه یکم اسفند 1392
درد دل رضا
سلام
من رضام بیشتر دردو دلارو خوندم میدونمم خیلی دیره که دارم میل میدم یا پیام میزارم اما دوس دارم با یکی حرف بزنمو دردو دل کنم راستش 
یه 6 سال هست که نه بیشتر از 6 ساله اما 6ساله رسمی به یه دختر که دختر خالمه پیشنهاد دادم اما اوایل که نگفته بودم به به اون که بهش علاه دارم اون با رفتاراش به من علاقه نشون میداد اما همین که بهش پیشنهاد ازدواج دادم ازم دور شد دلش با من اما چی بگم موندم چی کار کنم بهونه میگیره که مامانم یا فاصله خونمون دوره من زنجانمو اون تهران تا کاردانی خوندمو الانم کارمند شهرداریم ونم دبیرستانه دیگه به چشمام نیگا نمیکنه موندم

+ 22:31 sahar
پنجشنبه یکم اسفند 1392
درد دل atena
سلام سحرجان میخوام دردلم رو بزاری تو بد شرایطی گیرم لطفا... 

سال پیش از طریق یکی از دوستام با یه پسر دوست شدم که کلی دنبالم اومد واصرر کرد تا قبول کردم باهام دوست بشه بد همدیگرو دیدیم وکمتر از یک ماه باهم دوست بودیم که یهو ول کرد رفت دیگه خبری ازش نشد....منم که خیلی ادم مغروریم بعد چندبار که جوابمو نداد دیگه بش زنگ نزدم اما دلم خیلی شکست گفتم اگ منو نمیخواست باید بهم میگفت خیر سرش این پسره یه نخبه دانشگاه شریفیه..بعد از یک ماه خودش اس داد دوباره معذرت خواهی که براش یه مشکلی پیش اومده بوده ...من چون دوستش داشتم بخشیدمش....اینم بگم از اول میگفت که دخترای کلاسشون و دخترای فامیلشون بهش اس میدن ومیخوان باش دوست باشن وهمه چیو صادقانه به من میگفت منم به صداقتش اعتماد داشتم....تا اینکه بعد از یه مدت دوباره اس دادم جوابمو نداد منم اینبار توپیدم بش وخودم تموم کردم گفت نه عاشقم بوده نه میخواسته دوست دخترش باشم...اما کمتر ازیه مه نشد دوباره برگشت وگفت منو ببخش اذیتت کردم....من خرم چون دوستش داشتم بخشیدمش تاایندفعه که واقعا از بی محبتی وبی احساسیاش خسته شدم براهمیشه تموم کردم هرچی گفت تو چت شده گفتم نمیخوام دوست عادی باشم لیاقتم بیشتره از رفتاره تو...اونم گفت عزیزم هرجور تودوس داری ...حالام خیلی حالم بده نمیدونم چطور فراموشش کنم فک میکردم دوسم داره امااااااااا!! اصن نمیفهمم دوسم داشت یانه؟؟؟کمکم کنید اگه دوباره برگشت چی بش بگم.....؟؟

گفته ریـــــــــــــحانه:

اگه دوستت داشت هیچ وقت تو رو بازیچه خودش نمیکرد .میدونم تو دوسش داری و فراموش کردنش برات مشکله اما سعی کن این اشتباه رو 2 بار تکرار نکنی سعی کن زندگی شادی رو در پیش بگیری بیشتر ورزش کن و کمتر تنها بمون.اگه برگشت بگو هیچ حسی بهش نداری و بدونشم خیلی خوشبختی . دل خودتو یه جوری راضی نگه دار 

+ 22:31 sahar
پنجشنبه یکم اسفند 1392
درد دل بهار
سلام اینجارو اتفاقی پیدا کردم شاید مشکل من هم حل بشه وقتی 17 سالم بود به اصرار بابام باپسر عموم ازدواج کردم دوستش ندارم ونداشتم ولی خب سنم کم بود و اصرار فامیل ومناسبت های فامیلی باعث شد به این ازدواج زوری تن بدم الان 20 سالم تربیت بدنی میخونم تو دانشگاه به یکی از همکلاسی هام علاقه مند شدم اونم منو دوست داره ولی نمیخوام به همسرم خیانت کنم با تمام مشکلاتی که داشتم تا حالا اینکارو نکردم ونمیکنم ولی از اون هم نمیتونم دل بکنم از همسرم هم به خاطر پدرم نمیتونم جدا بشم وراستشو بخواین روم نمیشه ازش جدا بشم اخه تو فامیل خوب نیس حتی رفتم دانشگاه انصراف بدم کارام هم تقریبا درست شده بود ولی مامانم وقتی فهمید دلیلشو پرسید منم نتونستم براش توضیح بدم برا همین بخاطر اینکه غصه نخوره بی خیال انصراف شدم حالا هروز دارم اون پسر ویبینم وداغون میشم باید چکار کنم لطفا کمکم کنید نظرات شما زندگی منو ممکنه عوض کنه

گفته لیدا:

خواهر گلم هیچ وقت زندگی خودتو بخاطر یه غریبه که نمیدونی کیه و اخلاقش چطوریه خراب نکن.تو دیگه از اخلاق همسرت آگاهی داری میتونی با تغییر دیدگاهت عاشقانه دوستش داشته باشی این فرصتو به خودت بده که خدایی نکرده یه روز پشیمون میشی.اون پسر هم مثه یه سرابه. مطمئن باش خوشبختی توی قلبه خودته فقط باید دیدگاهتو عوض کنی من خودم متاهلم میدونم اگه یه وقت آدم از همسرش ناراحته تمام کارهای همسرش براش عذاب آوره ولی فقط کافیه که به قلبت فرصت دوست داشتن همسرت رو بدی.امیدوارم کنار همسرت خوشبخت و شاد باشی

+ 22:30 sahar
پنجشنبه یکم اسفند 1392
درد دل سیاوش
من یه پسرم که 23سالمه یه روز یه اس اشتباهی اومد تو تلفنم از یه دختر بود من از روی تنهایی براش هی اس دادم تا این که یه روز گفت نمیخوای صدامو بشنوی منم زنگ زدم بهش این ماجرا گذشت تا چن ماه من عاشقش شده بودم اون اصفهان بودو من تهران عکسای خودمو خانوادمو براش فرستادم اما اون برام عکسی نفرستاد بهم میگفت من خواستگار دارمو نمیتونم زیاد صبر کنم خانوادم نمیذارن آخه اونا نمیدونن که تو توو زندگی من هستی من گفتم من الان دانشجوام و مالی ندارم پدر مادرت منو قبول نمیکنن گف ن ما خانوادمون ب اینچیزا فک نمیکنن فقط اخلاقو پاکی مهمه خلاصه من این دخترو با این که ندیده بودمش با خانواده رفتیم خواستگاریش گفتم من مالی ندارم ولی کار میکنم و آدم تلاشگریم اونا قبول کردن بعد از مدتی بهونه آوردن تو راهت دوره و... من قبول کردم برم اونجا زندگی کنم اونجا دانشگاه برم کار کنم. اما بازم بهونه آوردن. دختره بهم میگفت دوست دارمو نباشی میمیرم. من ب پدرش التماس کردم که هرچی بخواید همون میشم اما گفتن ن. تا این که فهمیدم پای یکی دیگه درمیونه اون موقعیت مالیش بهتر از من بود. به دختره گفتم حاضری ب خاطرم بهش بگی ن بهم گف نمیتونم پدر و مادرم مریضن نمیخوام ناراحتشون کنم. من ب خاطر دختری ک ندیدمش به تمام موقعیتای دور و برم پشت کردم توو روی پدر و مادرم ایستادم و التماس کردم براش اشک ریختم بهم گفت امیدوارم خوشبخت بشی خداحافظ به همین راحتی!!! الان خیلی وقته گذشته و فکرش نمیزاره من ب کسی فک کنم و بهش بگم دوست دارم هرچند که میدونم اون دیگه بمن فک نمیکنه. ای خدا جواب این احساس پایمال شده منو کی میخواد بده...

گفته ریـــــــــــــــــــحانه:

آدم توی این دنیا فقط یه بار عاشق واقعی میشه .دیگه بعد از اون به هیچ کس نمیتونه اونقدر مهر و عشق داشته باشه همه اونایی که عشقشون واقعی بوده اینو میدونن. به شما پیشنهاد میکنم فراموشش کنید چون اون دختر خانوم لیاقت عشق پاک و بی دریغ شما رو نداشته و یه آدم پول پرست بوده که به ارزشای روحی یه انسانم واقف نبوده و جواب کارشو حتما میبینه به نظر من شما سعی کنید کم کم ایشونو فراموش کنیدو با یه دختر خوب و نجیب اصیل به انتخاب پدر مادرتون ازدواج کنید

+ 22:29 sahar
پنجشنبه یکم اسفند 1392
درد دل zaki
سلام...دوست پسرمو خیلی دوست دارم...اونم دوستم داره یه دوستام مزاحمش شد و من بهش شک کردم...امابه اون پا نداد...ولی بامنم قهره میگه بعد یه سالو نیم چرا شک کردی؟
به منم حق بدید دوستم هر روز با چرت و پرتاش رواعصاب بود...من چه کار کنم؟؟؟

+ 22:27 sahar
پنجشنبه یکم اسفند 1392
درد دل مهسا از سرزمین آرزوها
منم مهسا13 سالمه توي رباط کريم زندگي ميکنم يکياز استان هاي تهران جايه شيک و با صفاييه. عشقم 19_18 سالشه. 
ما سه ساله با هميم! خيلي همو دوس داريم ديوانه وار... اينو تو وبت نزار دارم خصوصي دردل ميکنم خواهشن :-( 
واسه اينده خيلي نقشه ها داريم عشقم واقعن لايقه دوست داشتنه باور کن خيلي خوبه. خدا کنه بهم برسيم... کي ميشه بزرگ شيم نگن بچه ان. عشقم نوزده سالش داره ميشه تقريبا.. من بچه ام هنوز... عاشقشم...... دلم چقد براش تنگه

+ 22:26 sahar
پنجشنبه یکم اسفند 1392
درد دل روژینا
سلام من 14 سالمه یه مشکل بزرگ تو زندگیم دارم اینه که باهرکی دوست میشم همون میشه دشمنم دیگه به همه بدبین شدم ونمیتونم با کسی صمیمی بسم من الان چی کار کنم از وضعیتم حالم بهم میخوره چون به خاطر همین زبونم خیلی نیش دار شده خواهش میکنم کمکم کنید

+ 22:25 sahar
پنجشنبه یکم اسفند 1392
درد دل شیما
سلام.2سال بیش من عاشق بسری به نام سهندشدم 1ماه باهم دوست شدیم که یه دفعه برگشت بهم گفت که من باکسی دوست شدم ومیخوام تموم کنم انگاری داشتن ابجوش میریختن روم 1سال گذشت وروزتولدش بهش اس دادم ...خلاصه دوباره باهم دوست شدیم رفتارش باهام عالی بودوهمش بهم میگفت که دیگه ولت نمیکنمومیام خاستگاریت بعداز3ماهدوستی مامانم فهمیدوگوشیموازم گرفت خیلی گریه کردم بعداز8ماه دوباره به سهندزنگ زدم امااون بهم گفت که کسی وبه نام هدیه دوست داره وبادنیاهم عوضش نمیکنه حس بدی داشتموگریم بندنمیومدبعداز2ماه بهش زنگ زدم اما جفت خطاش خاموش بودهنوزم که هنوزه خطش خاموش فقط یه شماره ی خونه ازش دارم دلم میخوادبهش زنگ بزنم امامیترسم بچه هابگین من چیکارکنم که دوباره باهاش دوست شم

گفته ساینا:

سلام شیماجان نمیخوام ناراحتت کنم عزیزم ولی منم همین مشکل روداشتم بهترین کاراینه که فراموشش کنی شایدواست سخت باشه ولی اگه باهتم برگرده باز بازیت میده فدات شم دیگه خود دانی عزیزم چون اگه واقعادوست داشت هیچ وقت ولت نمیکردواسه خودمم همچین چیزی پیش اومد که دارم بت میگم گلم

+ 22:22 sahar